آترین و تئاتر قندک و بابا جون . . .
یه روز خوب!!!
فکر نمیکردم برات جالب باشه، یعنی چون هنوز سن شما برای درک قصه خیلی کمه اما صرفا" برای بودن با بچه ها و شنیدن موسیقی و دیدن عروسک های حیوونای مختلف بردمت تئاتر .gif)
.gif)

حسابی محو حرکات عروسکا و رقصشون هستی .gif)
فقط هر از گاهی با صدای دست زدن بچه ها دست دستی میکنی و وقتی قندک میاد بلند بع بع میگی .gif)
برای پیشگیری از بهانه گرفتنت برات میوه و بیسکییت مادر برده بودم ولی کلا جذب تئاتر بودی .gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
آخر نمایش بچه ها روی سن رفتن تا با حیوونای دیگه قندک باباجون رو صدا بزنن تا بیاد ولی من فکر نمیکردم بشه که تو هم باهاشون بری
خانوم جغده مهربون (اسم واقعیشون رو نمیدونم
) گفت شما با دخترتون بیاید بالا تا پیش بچه ها باشه
ولی همین که اومدم روی سن خودتو هل دادی و از بغلم پایین اومدی .gif)
آقا طوطی مهربون (اسم ایشون هم نمیدونم
) اومد بغلت کرد و تو هم خیلی راحت رفتی بغلش
و باهاش دوست شدی و مدام با نوکش بازی میکردی .gif)

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
اینجا قندک اومده و شما تو بغل عمخو طوطی هم نمیمونی و میخوای بهش دست بزنی .gif)

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
نمایش تموم شده و بچه ها میرن پیش مامان و باباهاشون ولی شما دوست داری به نی نی های دیگه دست بزنی و باهاشون حرف بزنی .gif)

خیلی خوشحالم از این تجربه ی خوب!! بازم باهم میریم و حسابی خوش میگذرونیم .gif)
.gif)


آترین و تئاتر قندک و بابا جون . . . 
